الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
135
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
دوستان شما كيستيد ؟ گفتند : ما از عترت پيغمبر تو محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ، پدر تو كشتن ما مىخواهد . پس آن جوان بر پاى آنها افتاد آنها را مىبوسيد و همان سخن غلام سياه را بگفت و شمشير را انداخت و خود را در فرات افكند و بگذشت به جانب ديگر . ( 1 ) پس پدر او فرياد زد : اى پسر نافرمانى من كردى ؟ گفت : اگر اطاعت خدا كنم و نافرمانى تو بهتر است از آنكه نافرمانى خدا كنم و اطاعت تو . آن مرد گفت : قتل شما را هيچكس به عهده نگيرد جز من و شمشير برداشت و پيش آنها رفت وقتى به كنار فرات رسيد شمشير را از نيام بيرون كشيد چون ديدهء آن دو طفل به شمشير افتاد اشك در چشمشان بگرديد و گفتند : اى پيرمرد ما را به بازار برو به فروش و بهاى ما را برگير و مخواه دشمنى محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را فرداى قيامت . گفت : نه و لكن شما را مىكشم و سرتان را براى عبيد الله مىبرم و دو هزار درم جايزه مىگيرم . گفتند : اى پيرمرد خويشى ما را با پيغمبر خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم مراعات نمىكنى ؟ گفت : شما را با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم خويشى نيست . گفتند : اى پيرمرد پس ما را نزد عبيد الله بر تا خود او هر حكم كه خواهد دربارهء ما بكند . گفت : به اين راهى نيست بايد تقرّب جويم نزد او به ريختن خون شما . گفتند : اى پيرمرد به خردى و كوچكى ما دل تو نمىسوزد ؟ گفت : خداى تعالى در دل من رحم قرار نداده است . گفتند : اى پيرمرد اكنون كه ناچار ما را مىكشى بگذار چند ركعت نماز گزاريم . گفت : هر چه خواهيد نماز گزاريد اگر شما را سودى داشته باشد . ( 2 ) پس هر كدام چهار ركعت نماز گزاشتند و چشمان خود را سوى آسمان بلند كردند و گفتند : يا حىّ يا حكيم يا احكم الحاكمين و احكم بيننا و بينه بالحقّ پس آن مرد برخاست و بزرگتر را گردن زد و سرش را برداشت در تو بره نهاد و روى به جانب كوچكتر كرد و آن پسر كوچك خود را در خون برادر مىماليد و مىگفت : پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ملاقات كنم آغشته به خون برادرم . آن مرد گفت : مترس اكنون تو را به برادرت ملحق مىكنم . پس گردن او را بزد و سر او برگرفت و در توبره نهاد و بدن آنها را خونچكان در آب انداخت و نزد عبيد الله آمد او بر تخت نشسته بود و چوب خيزران در دست داشت سرها را جلوى او نهاد چون در آنها نگريست سه بار برخاست و بنشست و گفت : كجا بر آنها دست يافتى ؟ گفت : پيرزالى از عشيرت ما مهمانشان كرده بود . عبيد الله گفت : حقّ مهمانى آنها را نشناختى ؟ گفت : نه . گفت : آن هنگام كه مىكشتيشان چه گفتند ؟ گفت : گفتند ما را به بازار برو به فروش و از بهاى ما انتفاع بر و مخواه محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم روز قيامت دشمن تو باشد . گفت : تو چه گفتى ؟ گفت : گفتم نه و ليكن شما را مىكشم و سر شما را نزد عبيد الله بن زياد مىبرم و دو هزار درهم جايزه مىگيرم . گفت : آنها چه گفتند ؟ گفت : گفتند ما را نزد عبيد الله بر تا او خود حكم كند دربارهء ما . گفت : تو چه گفتى ؟